تبليغاتX
هری پاتر

هری پاتر

عکس،خبر،داستان

سلام دوستان
ميدونم كه از دست من خيلي ناراحتيد ولي من براي اين توي وبلاگ نمي نوشتم كه در واقع وبلاگم رو بسته بودم ولي وقتي نظرات شما رو ديدم هم خيلي ناراح شدم كه بي خبر رفتم هم تصميم گرفتم كه يه فصل جديد بنويسم و ادامه بدم براي  همين اين فصل جديد رو داشته باشد تا پست بعدي دوستان من :



                هری پاتر و آوای عشق

 
فصل ششم:آغاز نبرد

قسمت اول

هري صدايي از پشت سرش شنيد كه باعث شد سريع برگردد ولي به جاي مرگخوار يا گرگينه ويا حتي از آن موجودات عجيب غريب مودي رو ديد كه به سمتش مي آمد.هري پيش دستي كرد و بالحن تندي گفت:
- من بزرگ شدم مي دونم دارم چي كار مي كنم در ضمن ضعيف هم نيستم من نيمي از قدرت ولدمورت رو دا...
- آروم باش تند نرو!من همه اين ها رو ميدونم و نيومدم اينجا كه تورو با خودم ببرم پناهگاه اومدم بهت كمك كنم.در ضمن همه چيز رو هم دوشيزه گرنجر توضيح دادند.
هري آروم شد و ديگر چيزي نگفت.

در همان لحظه صداي يه گرگينه را ار پشت سرشان شنيدند مودي برگشت و يك طلسم سفيد رنگ به سمت گرگينه فرستاد و گرگينه نقش زمين شد.
در همان لحظه لوپين ظاهر شد و چوبدستي اش را درآورد و به طرف مودي و هري رفت و گفت:
- هري بايد خيلي مواظب باشي!
هري سرش را به معناي تاييد تكان داد و به مودي گفت:
- مطمئن هستيد كه فقط مرگخوار و گرگينه اينجا هست به نظرم بايد ديوانه ساز ها هم اينجا باشند چون اينجا خيلي تاريك و سرده!
- آره به نظر من هم ديوانه ساز ها هم اينجا هستن.
لوپين به سمت جسد مالفوي رفت و با تعجب گفت:
- كه لوسيوس مالفوي،امكان نداره!
چوبدستي اش را در آورد و به طرف مالفوي گرفت و زير لب وردي خواند و سپس مالفوي به يه مرگخوار ديگر تبديل شد.
مودي گفت:
- معجون مركب پيچيده!ولي آخه چرا؟
هري به آرامي گفت:
- چي چرا؟
- اينكه چرا بايد يه مرگخوار به شكل مالفوي در بياد و فعاليت كنه!
در همان موقع هري نور ضعيفي را از داخل پنجره يكي از مغازه ها ديد.آرام به طرف مغاز حركت كرد.
لوپين با لحني سريع اما آرام گفت:
- هري چي شده؟

هري جواب نداد به همين خاطر مودي و لوپين به دنبالش راه افتادند و وقتي به نزديك مغازه رسيدند صداي چند نفر كه به آرامي صحبت مي كردند به گوش رسيد.
هري چوبدستي اش را به طرف ديوار مغاز گرفت و آرام زير لب گفت:
- شار پیکس!
و فضاي روشني از داخل مغازه در ذهنش نقش بست.

 

 


اميدوارم خوشتان اومده باشه هر چند كه چيز زياد جذابي نداشتولي خب بعد از مدتها دوباره شروع كردم يكم طول ميكشه كه دوباره راه بيفتم

تا فصل بعدي خدافظ 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط آلبوس پرسیوال و الفریک برایان دامبلدور  | 

                هری پاتر و آوای عشق

 
فصل پنجم : دنیای جدید
قسمت دوم



هرمیون مکس طولانی کرد و همان طور به هری نگاه کرد.بلاخره رون پرسید:
- چی شده؟
هرمیون گفت:
- هری،این یه قدرت خوب و عالی نیست.
رون با تعجب پرسید:
- منظورت چیه؟
- این قدرت صد ها سال ها پیش به کسی رسید ولی به بدی ولدمورت نشد اسم اون لرد آرماگون بود که با کسی به نام لرد بایرون می خواست مبارزه کند و قبل از بدست آوردن این قدرت  او هم مثل تو با لرد بایرون مبارزه می کرد و سعی می کرد لرد بایرون رو نابود کند.ولی یک روز لرد بایرون به خانه آنها حمله می کنه و پدر مادر و خواهرش رو می کشه و آرماگون رو طبق یک سنت قدیمی که جادوگرهای سیاه با یک طلسم که ولدمورت به طرف هری فرستاد حریفشان را انتخاب می کنند آرماگون رو انتخاب می کنه و لقب لرد رو به اون میده و نیمی از قدرتش رو به لرد آرماگون انتقل میده.
- یعنی الان هری نیمی از قدرت ولدمرت رو بدست آورده و لقب لرد رو؟!این که خیلی عالیه!کجاش بده؟
- هیچم خوب نیست!این طلسم در واقع یک ارتباط بین هری و ولدمورت ایجاد کرده که هر وقت ولدمورت به دست هری کشته شد خودش هم میمیره...ولی در صورتی که یک نفر دیگه مثل من یا رون یا هر کس دیگه ای او رو بکشه هری نمیمیره.
- خب پس یکی دیگه باید ولدمورت رو بکشه.
- نه!مگه پیشگویی رو یادت رفته فقط هری میتونه ولدمورت رو بکشه و هیچ کدام از آن ها با وجود دیگری زنده نخواهند بود.
سکوت طولانی برقرار شد.
هری فقط به در خیره شده بود.تصمیمش را گرفت.او ولدمورت را می کشت حتی اگر به قیمت جون خودش تمام شود.رو کاغذ پوستی نوشت:
من می رم یکم بخوابم.
و کاغذ را بدست هرمیون داد  و از اتاق خارج شد.می خواست به طرف  اتاقش برود که صدای لوپین را شنید:
- مودی،از یکی از اعضا محفل خبر رسیده که مرگ خواره ها و گرگینه ها به هاگذمید حمله کرده اند ولی ماموران وزارتخونه نتونستن در مقابلشون مقاومت کنند من به آرتور و چند نفر دیگر گفتم که به هاگذمید برند...هری به سرعت از پله ها پایین آمد و به طرف در رفت خواست در را باز کند که مودی گفت:
- پاتر کجا میری؟
هری فقط در چشمان مودی نگاه کرد و مودی که فکرش را خوانده بود چوبدستی اش را بالا آورد و گفت:
- تو هیچ جا نمیری پاتر.پترفیکوس توتالس!  
اما هری سریعتر بود.چوبدستی اش را بیرون کشید و با یک ضد طلسم طلسم مودی را منحرف کرد.
به سرعت بیرون رفت و به هاگذمید جسم یابی کرد.
فضای سرد و تاریکی بود صدایی از پشت سرش گفت:
- بهتره چوبدستی ات را زمین بگذاری.
هری به سرعت بگرشت و فریاد زد:
- آوداکداورا!
اون مرگ خوار لوسیوس مالفوی بود با نور چوبدستی هری همه جا روشن شد و مرگ خوار به روی زمین افتاد.
نبرد آغاز شده بود.



سلام دوستان
همان طور که قول داده بودم وبلاگ رو آپ کردم.
از هانی دختر خورشید خیلی ممنونم و امیدوارم وبلاگم همیشه خوانندگانی مثل شما داشته باشد.
از
لرد گوستفسون هم ممنونم.
پرستو از شما هم ممنونم.
 م.دامبلدور از شما هم تشکر می کنم.
تا فصل بعد و آغازی دیگر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط آلبوس پرسیوال و الفریک برایان دامبلدور  | 

وبلاگ فردا آپ می شه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط آلبوس پرسیوال و الفریک برایان دامبلدور  | 

سلام
اینم داستان:

              هری پاتر و آوای عشق

 
فصل پنجم : دنیای جدید
قسمت اول



احساس دردی را روی مچ دست چپش احساس کرد.یکی از آن موجودات دستش را گاز گرفته بود و همان طور بی حرکت مانده بود.هری خواست آن موجود را کنار بزند ولی سرش گیج رفت و به زمین افتاد و بیهوش شد.آخرین لحظه نور سبزی دید.
چشمهایش را باز کرد،همه جا روشن بود می خواست از روی تخت بلند شود که دستی روی شانه اش آمد و نگذاشت که بلند شود و دوباره او را روی تخت خواباند.به صاحب دست نگاه کرد جینی بود.
جینی گفت:
- هری!تو حالت خو...
ولی دیگر بقیه حرف جینی را نشنید زیرا دوباره از هوش رفت.دوباره شچمهایش را باز کرد ولی همه جا تاریک بودبه اطراف نگاه کرد این دفعه رون و هرمیون کنار تختش نشسته بودند.
رون گفت:
- چه طوری رفیق؟
هری خواست جواب بدهد ولی هر چه دهانش را باز می کردصدایی از آن خارج نمی شد.نمی توانست حرف بزند.
هرمیون سریع ولی با صدای آرام گفت:
به خاطر زهر اون موجود بوده ولی به زودی خوب می شی و احتمال اینکه دوباره از هوش بری و چند ساعت دیگه دو بیدار بشی زیاد حداقل تا فردا.
هری بیهوش شد.
هری بیدار شد ولی چشم هایش را باز نکردمی ترسید دوباره بیهش شود.مدتی صبر کرد ولی بیهوش نشد چشم هایش را به سرعت باز کرد.کسی در اتاق نبود.
بلن شدو به طرف در رفت و از پله ها پایین وقتی به پایین پله ها رسیدخانم ویزلی به طرفش دوید و او را در آغوش گرفت و گفت:
- هری عزیزم من خیلی نگاران بود.
خانم ویزلی او را به طرف میز برد و در همین حین گفت:

حتما خیلی گرسنه ای!
هری نمی توانست حرف بزند بنابراین چوبدستی اش را تکان داد و یک کاغذ و قلم پر و مرکب ظاهر کرد و روی آن نوشت:
ممنون خانم ویزلی گرسنه ام نیست.
و بعد نگاهی به میز انداخت میز خالی بود دوباره روی  کاغذ نوشت:
رون کجاست؟
خانم ویزلی هر دو جمله رو خواند و گفت:
واقعا گرسنت نیست عزیزم.باشه رون توی اتاقش خوابیده.
هری برگشت و به سرعت از پله ها بالا رفت و در اتاق رون را باز کرد و به طرف او رفت و بیدارش کرد.
رون گفت:
- هری! کی بیدار شد؟
هری روی کاغذ نوشت:
همین الان.
هری تمام ماجرای مرد شیک پوش و آن موجودات را برای رون نوشت.در مدت نوشتن هری رون فقط به او نگاه می کرد.رون نوشته ها رو خواند و گفت:
- یعنی تو الان هر جادویی بلدی انجام بدی؟
هری چوبدستی اش را در آورد و دو سینه صبحانه ظاهر کرد.رون مات و مبهوت به او نگاه می کرد.در همین حین در اتاق باز شد و هرمیون به طرف هری دوید و او را در آغوش کشید و گفت:
- هری خیلی نگرانت بودم.
و بعد هری یک سینه صبحانه دیگر ظاهر کرد.هرمیون با چشم های گرد به هری نگاه می کرد.می خواست چیزی بگوید که هری کاغذ پوستی رو به دست هرمیون داد. او نشست و نوشته رو خواند و از بالای کاغذ نگاه طوری که فقط چشمانش معلوم بود به او نگاه مرموزی انداخت.   

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط آلبوس پرسیوال و الفریک برایان دامبلدور  | 

...

سلام

به خاطر آپ نشدن وبلاگ متاسفم.
من به خاطر مرگ برادرم نمی توانستم وبلاگ رو آپ کنم.
معذرت می خوام که نتونستم زودتر خبر بدم چهار روز بعد از ارسال آخرین پستم برادرم تصادف کرد.

وبلاگ به زودی فعالیتش رو شروع می کنه. 
باز هم معذرت می خوام.امیدوارم بتوانم جبران کنم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط آلبوس پرسیوال و الفریک برایان دامبلدور  | 

عنوان رو نمي دونم!!!

سلام

از همگی معذرت می خوام.این مدت اصلا حوصله نوشتن داستان یا حتی سر زدن به وبلاگم رو نداشتم.
با این حال می خوام جبران کنم و از این به بعد تاریخ آپدیت وبلاگ رو نمی نویسم که بد قول نشم،ولی منظورم این نیست که ممکن دیر به دیر آپ کنم!برعکس می خوام از این به بعد زود زود آپ کنم.

آقا سیاوش متشکرم.
خانم پرستو متشکرم و دیگه زود به زود داستان رو آپ می کنم.
هری جان از شما هم متشکرم.
از ghasemflat هم تشكر مي كنم.
تك شاخ،خيلي ممنونم و حتما به وبلاگت سر مي زنم.اميدوارم وبلاگم از نظرات شما پر بشه.
از هاني دختر خورشيد هم ممنونم كه به وبلاگ من سر زديد و نظر گذاشتيد.شما وبلاگ نداريد؟

حالا مي خوام جبران كنم،اين يك سري اطلاعات در مورد بازيگران فيلم هري پاتر رو مينويسم (هر دفعه كه آپ مي كنم يك كاراكتر رو مينويسم):

كاراكتر هري پاتر:

نام كامل:هري جيمز پاتر
رنگ مو:مشكي
رنگ:چشم:سبز
گروه:گريفيندور
اصل و نصب:ژن متوسط
عضو:فرقه ققنوس،ارتش دامبلدور
اسم بازيگر:دانيل رادكليف
اولين حضور:هري پاتر و سنگ جادو و تمام فيلم هاي ديگر هري پاتر
هري جيمز پاتر در ۳۱ جولاي ۱۹۸۰ متولد شد.او تنها پسر جيمز و ليلي پاتر به حساب مي آمد و كاراكتر اصلي و قهرمان سري داستان هاي هري پاتر است.ولدمورت مي كوشد تا هري را با طلسم آوداكداورا نابود كند اما وقتي مادر هري در اقدامي عاشقانه براي محافظت از تنها پسرش كشته مي شود در اين كار ناتوان مي شود ولي طبق يك طلسم باستاني كه مادر هري قبل از مرگش ايجاد كرده بود باعث مي شود كه طلسم به سمت ولدمورت برگردد و براي مدتي نابود شود. 


از داستان خبري نيست،آخه فصل قبلي به نظرم زياد جالب نشدو حالا نميدونم چطوري داستان رو ادامه بدم نظر تون در مورد اينكه فصل چهارم رو ويرايش كنم و يك چيز ديگه بنويسم بگيد.نظراتتون رو هم زود تر بگيد كه بتونم زود آپ كنم.


تا فصل ديگه...
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط آلبوس پرسیوال و الفریک برایان دامبلدور  | 

             هری پاتر و آوای عشق


فصل چهارم : يك اتفاق باور نكردني
قسمت دوم



همه جا تاریک بود.ولی ناگهان مردی از میان تاریکی بیرون آمد ولی صورتش در تاریکی ماند.او کت آبی تیره ای پوشیده.بنظر بسیار شیک پوش بود و کیف سامسونت سیاهی به دست داشت.
مرد مرموز گفت:

- آقای،پاتر!در مدت کوتاهی که برای استراحت رفته بودی اتفاقات بسیاری افتاده.
او مکس طولانی کرد و هری در آن مدت صحنه هایی از مرگ کسانی که نمی شناخت را دید که حدس می زد مرگخوارها آنها را کشته باشند.سپس ادامه داد:
- آقای پاتر،دیدی که چطور مردم مرا از بین می برند،ظلم آنها را دیدی؟بدان هری پاتر که به این سادگی ها نمی توان با آن مقابله کرد و به خاطر همین من به تو نیرویی می بخشم که با آن نیرو بتوانی بزرگترین جادوگر قرن شوی.
او باز هم مکسی طولانی کرد و در این مدت کمک هری داشت نور ضعیفی را میدید که از یکه شمع به چشم می خورد و بعد به طور ناگهانی تمام تصویر هایی که می دید سیاه و سفید شد ولی نه سیاه سفید که هری آن را در تلویزیون دیده بود بلکه به طور اسرار آمیزی و لی دوباره همه چیز به حالت اول برگشت و نور شمع کم کم واضح تر می شد و هری صدای مرد مرموز  را می شنید که دورتر می شد و می گفت:
-  پس حرکتی بکن و دنیای ما رو متحول کن،آقای پاتر.
هری بسرعت چشمانش را باز و طوری نفس نفس می زد انگار مدتی طولانی زیر آب بوده.تصاویری که از مرگخوار ها در حال کشتن مردم در برابر چشمانش پدیدار شد و بع صدای مرد مرموز را شنید که گفته بود:
 - پس حرکتی بکن و دنیای ما رو متحول کن،آقای پاتر.
به اطراف نگاه کرد و حدس زد در اتاقی خصوصی در سنت و مانگو است.
از روی تخت بلند شد ولی به زانو رو زمین سرد سنت و مانگو افتاد.هجوم ورد ها و روش مقابله با موجوداتی که هری تا به حال آنها را ندیده بود به مغزش را حس می کرد.
بلند شد و به عینکش روی میز کوچک سفید کنار تختش نگاه کرد که چوبدستی اش هم کنار عینکش بود ولی بلافاصله فهمید که دیگر احتیاجی به عینک ندارد و به راحتی همه جار را می بیند.خیلی تعجب کرد ولی وقت نداشت مردمی بودند که همه آنها به کمک او احتیاج داشتند.چوبدستی اش را برداشت و به طرف در رفت ولی در قفل بود.چوبدستی اش را به سمت در گرفت و در ذهنش گفت:
 - الاهومورا!
ولی در باز نشد.بلافاصله دو جادو به ذهنش راه پیدا کرد.
چوبدستی اش را به طرف در گرفت و در ذهنش گفت:
- شار پیکس!
تصویر روشنی از فضای بیرون درب در ذهن هری جان گرفت.دو کاراگاه جلوی در بودند.کمی عقب رفت و دوباره چوبدستی اش را بطرف در گرفت و فریاد زد:
- لایکبوم!
در منفجر شد و هری بیرون دوید و کارا گاه ها پشت سرش فریاد زدند ولی قبل از اینکه کارا گاه ها کاری بتوانند بکنن هری به جولی در سنت و مانگو جسم یابی کرد.فضای بیرون سرد و بیروح بود.انگار متروکه شده بود.هری بلافاصله سایه ای را دید که از دیوار جلویش گذشت.چوبدستی اش را بالا آورد و به سمت موجودی گرفت که تازه متوجه آن شده بود.
- سارپکتیس!
هری این ورد را بی اراده بر زبان آورده.موجود هر چه که بود پرتاب شد و به دیوار پشتش خورد و در همان حال چیزهایی که بنظر خورده شیشه ی رسید در هوا ظاهر شد و به بدن جانور خورد و به جای اینکه خون از آن بیرون بزند مایع ای سیاه رنگ که به نظر هری روان تر از خون بود روی زمین جاری شد.
ولی ناگهان متوجه شد که از اطراف تحت محاصره موجوداتی است که یکی از آنها را همین الان کشته بود.
هری چوبدستی اش را بالا گرفت و آماده نبرد شد.



سلام دوستان عزیز
امیدوارم از این فصل خوشتون آمده باشه. ادامه این فصل رو همین جمعه یا زودتر می زارم.
لازم به ذکر میدانم که از این به بعد هر وردی که هری بر زبان می آورد در ذهنش می گوید و اگر وردی را فریاد بزند می نویسم:

هری فریاد زد!

علت تاخیرم هم این بود که برای مدت کوتاهی به مسافرت رفته بودم.  


تا فصل بعدی خداحافظ ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط آلبوس پرسیوال و الفریک برایان دامبلدور  | 

سلام
این مدت که نبودم به خاطر امتحاناتم بود که تموم شد وحالا یه فصل جدید برای تلافی


              هری پاتر و آوای عشق


فصل چهارم : يك اتفاق باور نكردني
قسمت اول


هري فردا صبح كمي دير تر از حد معمول بيدار شد زيرا ديشب خيلي دير خوابيده بود رون هم همين طور وقتي هري بيدار شد رون هم خميازه اي كشيد و بيدار شد و گفت:
- ساعت چنده؟
هري به ساعتش كه روي ميز كوچك كنار تختش بود نگاه كرد و گفت:
- بيست دقيقه به نه.
هري از روي تختش بلند شد و به رون گفت:
- بعد از صبحانه بريم بيرون براي عروسي بيل و فلور يه چيزي بخريم.
- باشه به هرميون هم بگو.
هري و رون لباسهايشان رو پوشيدند و رفتند پايين كه صبحانه بخورند.وقتي هري در آشپزخانه را باز كرد جيني و  آقا و خانم ويزلي و بيل در آشپزخانه بودند.
هري گفت:
- صبح بخير.
- و بقيه جوابش را دادند و وقتي هري يك صندلي كنار رون و روبروي آقاي ويزلي را عقب كشيد آقاي ويزلي گفت:
- هري مالي تمام ماجرا رو برام تعريف كرد ازت ممنونم.

هري حرفي را كه به خانم ويزلي زده بود را تكرار كرد و گفت:
- هر كسي ديگري جاي من بود همين كار را مي كرد.
خانم ويزلي گفت:

- هري جون چي مي خوري؟ نان برشته يا سوسيس و نيمرو.
- فقط نان برشته.ممنون.
در آشپز خانه باز شد و فرد و جرج و هرميون وارد شدند و هرميون كنار رون نشت و فرد و جرج روبروي هرميون و رون نشستند و بعد از مدت كوتاهي هري روبه هرميون گفت:
- هرميون بعد از صبحانه بريم بيرون؟
آقاي ويزلي گفت:
- بدون من جايي نميرين.
رون گفت:
- پدر اون مال زماني بود كه ما نمي تونستيم جادو كنيد در ضمن سه نفر هم هستيم و ...
- همين كه گفتم هنوز خطر هست و امروز به خاطر اينكه شما مي رين بيرون من مرخصي گرفتم.
رون ديگه چيزي نگفت بقيه صبحانه را بي سر صدا خوردند.بعد از صبحانه لباس پوشيدند و دم در خانه منتظر ماندند تا آقا ويزلي و جيني بيايند و سپس همگي از خانه خارج شدند و آقاي ويزلي يه قوطي نوشابه خالي از جيبش درآورد و گفت:
- اين يه رمزتازه مارو نزديك در بانك گرينگورتز مي بره.فكر مي كنم كه همه شما بلد باشين از رمزتاز استفاده كنين.
همه حرف او را با حركت سر تاييد كردند و آقاي ويزلي ادامه داد:
- پس يك... دو... سه.

هري دستش را به رمزتاز زد و بار ديگر احساس كرد قلاب نامرئي براي چندمين بار به دو كمرش پيچيد و به سرعت جلوي در بانك گرينگورتز فرود آمدند.آقاي وزلي گفت:
- بريم.
همه به طرف بانك راه افتادند فضاي كوچه دياگون حتي خلوت تر از سال گذشته بود شايد به خاطر اينكه دامبلدور كشته شده بود و ولدمورت حالا آزادي عمل بيشتري داشت.آقاي ويزلي در بانك را باز و همه وارد شدند ولي فضاي بانك خيلي مشكوك بود هيچ كس در آنجا نبود  سكوت مرگباري بر فضا حاكم بود آقاي ويزلي با لحن محطاتانه اي گفت:
- چوبدستي هاتون رو در بيارين.
رون با صداي آهسته آميخته به وحشت گفت:
- چه اتفاقي افتاده؟
هري با اطراف نگاه كرد همه با احتياط جلو مي رفتند و قتي سرش رو به طرف جلو برگرداند مردي را ديد كه شنل سياهي پوشيده بود و كلاه ردايش بر روي سرش بود و سايه اي بر چهره اش بود.هري مي توانست حدس بزند كه او چه كسي است ولي كمي شك داشت زيرا زخمش درد نگرفت و به سوزش نيفتاد.آقاي ويزلي گفت:

- تو كي هستي؟
صداي بيروح و خشك و خشني گفت:

- من لرد ولدمورت هستم.
همه جز هري و آقاي ويزلي و هرميون نفسشان را در سينه حبس كردند هري گفت:
- امكان نداره اين دفعه بزارم كاري بكني تام.
ولدمورت نعره زد و گفت:
- به من نگو تام.همه رو بكشيد.
ناگهان چند مرگخوار ظاهر شدند و هر كسي با يك مرگخوار دوئل مي كرد و ولدمورت و هري در برابر هم قرار گرفتنتد.از هر طرف صداي فرياد انواع طلسمها مي آمد.ولدمورت چوبدستي اش را تكاني داد و به سمت هري يك پرتو سبز رنگ فرستاد و هري جاخالي داد.آقاي ويزلي فرياد زدند:
- هري مواظب باش!
 هري نعره زد:
- آودا كداورا!
ولي طلسمي كه هري فرستاده بودبه طرف خودش باز گشت و هري جا خالي داد و هرميون فرياد زد:

- هری!
هري به رو به رويش نگاه كرد و يك طلسم سبز رنگ را ديد كه به سمتش مي آمد و درست به سينه اش خورد و به سمت بيرون پرتاب شد و از در هاي بانك گذشت و روي زمين بيرون بانك سر خورد و آخرين چيزي كه ديد اين بود كه ولدمورت و مرگخوارهايش غيب شدند هرميون و جيني جيغ كشيدند و همراه رون روي زمين كنارش نشستند.هري به آرامي چشمانش بسته شد و ديگر چيزي نديد و نشنيد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط آلبوس پرسیوال و الفریک برایان دامبلدور  | 

فصل سوم قسمت دوم

                 هری پاتر و آوای عشق

فصل سوم : دزد گیر
قسمت دوم


هری هم گیج شده بود هم خوشحال برای اینکه فرد و جرج زنده بودند.هری گفت:
- پس دوزخی های توی مغازه ...
فرد  و جرج با هم گفتند:
- اون یه دزد گیره!
فرد و جرج و قتی دیدند هری با قیافه گیج و سردرگم به آن ها نگاه می کند فرد گفت:
- ما برای اینکه دزد وسایل شوخی مون رو نبرن به دوزخی های مصنوعی درست می کنیم.
جرج گفت:
- و البته باید بگم که هر کسی بخواد به سفارش اونا به هر شکلی دوزخی بخوان درست می کنیم.
- ما وقتی دزد به مغازه مون زد به این فکر افتادیم.
هری گفت:
 - فکر خیلی خوبیه ولی فکر کنم اگر کسی به جای من می اومد اونجا و فقط ده دوازده سال از من بزر گتر بود سکته رو زده بود.
فرد و جرج خنده موزیانه ای کردند و دوباره غیب شدند زیرا صدای پای خانم ویزلی را شنیدند.ناگهان در محکم باز شد و خانم ویزلی به سرعت به طرف هری آمد و او را در آغوش گرفت و گفت:
- وای هری جون ... تو باز هم جون خانواده ما رو نجات دادی اگر تو نیومده بود معلوم نبود چه بلایی سر جینی و رون و هر میون می اومد.
هری که احساس می کرد صورتش از سرخگون هم سرخ تر شده باشد اهسته گفت:
- من کاری نکردم خانم ویزلی هر کس دیگه ای جای من بود همین کار را می کرد.
اما خانم ویزلی که توجهی به حرف های هری نداشت ادامه داد:
- امشب باید یه جشن کوچولو بگیریم.
و خانم ویزلی همان طور که به سرعت به طرف هری آمده بود همان طور به سرعت از اتاق بیرون رفت و هری را با رون و هرمیون تنها گذاشت.هری برگشت و به آنها نگاه کرد گفت:
- پس چر هیچ کدومتون به من هیچی نگفت؟
هرمیون گفت:
- ما می خواستیم بهت ...
- تو که بیهوش بودی!
رون گفت:
- ولی من می خواستم بهت بگم ولی تو یه جوری رفتار کردی که من به فکرم نرسید که تو پیام امروز رو نخوندی.
- هری مطمئنا تو نمی خوای این همه گالیون رو بدی به ...
چرا می خوام،چون شما گفتین که من لسترج رو کشتم ولی اگه نمی گفتین می تونستین به نفع خودتون قضیه رو تموم کنین ...
هرمیون دهانش را باز کرد که چیزی بگوید ولی هری به او فرصت نداد و ادامه داد:
- می دونم که این کارو نمی کردین ولی حالا می خوام اینو بدم به شما.درضمن من به این پون احتیاجی ندارم.
هری چوبدستی اش را در آورد و در ذهنش گفت:
- اکسیو چمدان!
سپس بعد از اینکه چمدانش رسید دوباره در ذهنش گفت:
- اکسیو شنل نامرئی!
رون در حالی که با خوش حالی پول ها را بین خودش و هرمیون تقسیم می کرد به هری گفت:
- تو برای عروسی بیل و فلور چی گرفتی؟
هری لحضه ای مردد ماند و سپس گفت:
- هنوز هیچی.
هرمیون با خوشحالی گفت:
ا ... چه خوب چون منم هنوز برای اونا هیچی نگرفتم پس امروز می تونیم بریم و یه چیزی براشون بگیریم و حالا با این پول می تونیم بهترین چیزو براشون بگیریم.

در باز شد و سر خانم ویزلی از لای در توی اتاق اومد و گفت:
بیاین پایین یه چیزی بخورین.
و اضافه کرد:
- در ضمن رون اگر می خوای برای عروسی بیل و فلور چیزی بخری امروز باید بری بیرون چون پدرت توی این چند هفته خیلی گرفتاره و ...
- مامان ما دیگه بزرگ شدیم و می تونیم خودمون بریم بیرون.
- باشه هر جور دوست داری یادتون نره زود بیان پایین چون ممکنه چیزی برای خوردن نمونه!
رون که ظاهرش نگران نشون می داد گفت:
- نمی خوایم بریم؟
هرمیون چشم غره ای به او رفت و همراه با رون و هری پایین رفت.



تا فصل بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط آلبوس پرسیوال و الفریک برایان دامبلدور  | 

نتایج نظر سنجی

سلام

برای دیدن نتایج نظر سنجی اینجا کلیک کنید.


به زودی فصل جدید آماده می شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط آلبوس پرسیوال و الفریک برایان دامبلدور  | 

فصل سوم

                 هری پاتر و آوای عشق

فصل سوم : دزد گیر
قسمت اول


با نسیم خنکی که به صورتش خود چشمانش را باز کرد به اطراف نگاه کرد هری نزدیک بانک گرینگرتز ظاهر شده بود.کمی جلوتر رفت تا به فروشگاه فرد و جرج برسد.ولی ناگهان قلبش در سینه فرو ریخت در و پنجرهای فروشگاه را با تخته های کلفتی بسته شده بود.عقب استاد و تخته های جلوی در فروشگاه را منفجر کرد.به خیلی آرام ولی با احتیاط وارد شد.به اطراف نگاه کرد تمام مغازه به هم ریخته بود و پف کوتوله هایی که سال پیش یکی از آن ها را جینی خریده بود روی زمین افتاده بودند و هر کدام از اعضای بدنشان یک طرف افتاده بود چشمش را از آن منظره چندش آور برداشت به اتاقی که پارسال فرد و جرج به او نشان داده بودند رفت.تمام اتاق به هم ریخته بود چشمش به دری چوبی که روی زمین بود افتاد که پارسال آن را ندیده بود.در را باز کرد و از نردبان آن پایین رفت.کمی جلو رفت و به سمت راست پچید و با در دیگری مواجه شد.جلو رفت و دستگیره را چرخاند ولی در قفل بود چوبدستی اش را به طرف در گرفت و در ذهنش گفت:
-آلاهرمورا!
در تقی کرد و قفل در باز شد. دستگیره را چرخاند در قیژی کرد و باز شد اتاق خالی بود. یعنی تمام راه را بیخود آمده بود.وقتی برگشت که از اتاق خارج شد صورت بیروح و چشمان سفید فرد یا جرج را در برابر صورتش دید.فریادی از ترس کشید و به پشت روی زمین افتاد با پاهایش رو به زمین فشار می آورد که از دوزخی دور شود بلند شد و چوبدستی اش را تکان داد دیگر آب از سرش گذشته بود بنابراین فریاد زد:
-آوداکداورا!
ولی تاثیری نداشت!به یاد حرف دامبلدور افتاد که گفته بود دوزخی ها فقط از آتش می ترسند.
چوبدستیش را تکان داد و آتشی بهطرف دوزخی فرستاد و دوزخی با قدم های اما سریع فرار کرد. ولی این فقط یکی از دوزخی ها بود چون دوزخی که هری فراری داد فرد یا جرج بود پس برادرش مانده باد اعتماد به نفسی که در خود سراغ نداشت بیرون آمد و از پله ها به طرف بالا رفت نمی دانست دوزخی کجا رفته بود ولی برایش اهمیتی نداشت و فقط می خواست از آنجا خارج شود به در رسید و با یک تنه محکم در را باز کرد و به حیاط خانه ویزلی ها فکر کرد و انجا ظاهر شد.به آرامی به طرف در پشتی خانه رفت در را باز کرد و فاج و چند نفر از مامورین وزارتخانه را دید فاج به طرف هری برگشت و گفت:
- سلام هری!
هری از لحن فج تعجب کرد او متک قتل شده بود و او با هری این طوری رفتاری کرد.فاج ادامه داد:
- ممنون از این که یکی از مرگ خوارهای رو کشتی.دوستانت همه چیز را تعریف کردن و می گفتند فکر می کردی ما تو رو می گیریم و به آزکابان می بریم.هری،مگه پیام امروز آگهی ما رو نخوندی؟
هری گفت:
- نه!
- پس باید بدونی که قانون جدید که تازه تصویب شدهه اینکه هر کسی هر مرگخوار وفادار رو حتی اگر تسلیم بشه رو بکشه ۴۰۰ گالیون جایزه می گیره!
فاج کیسه ای از جیبش درآورد و به دست هری داد و گفت:
- اینم جایزت!
فاج در را باز کرد و بیرون رفت و گفت:
- خداحافظ.
مامورین وزارتخانه پشت سر فاج بیرون رفتند.هری همان طور همان جا ایستاده بود وبه این فکر میکرد که بی گناه است و با خوشحالی به طرف پله ها حرکت کرد و به طرف اتاق رون رفت وقتی در را باز کرد رون هرمیون رو تخت پشت به هری نشسته بودند.هری گفت
- اینو بین خودتون تقسیم کنین.
رون به طرف هری برگشت و قبل از اینکه حرفی بزند هری کیسه را به طرف رون پرتاب کرده بود. هرمیون هم بگشت و گفت:
- سلام هری.
- هری بدون سلام گفت:
- فرد و جرج مردن!
و در کمال تعجب دید که رون هرمیون زدند زیر خنده.ناگهان فرد و جرج جلویش ظاهر شدند.



فعلا بسه تا ادامه داستان خداحافظ.
فروشگاه آنلاین به زودی افتتاح می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط آلبوس پرسیوال و الفریک برایان دامبلدور  | 

توضیحات

سلام

فروشگاه سی دی آنلاین هری پاتر به زودی افتتاح و تمام قوانین و توضیحات در مورد سفارش سی دی نوشته می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط آلبوس پرسیوال و الفریک برایان دامبلدور  |